
وقتی دیدمش خیره شدم
پرنده ی رهاچقدر تکیده شده بود
خیره شدم ب اون چشمها
ی نوع غریبی ودلتنگی خاص آدمای سرگردون
تونگاش موج میزد
بنظر پرنده ی بال وپرشکسته ای بود که
ب یک آشیونه ی گرم ومطمئن
نیاز داشت تا در اون جا سرش رومیون بالهای سوخته ش بگیره
وبرمزار خاطرات گذشته ش اشک بریزه
دلم میخواست باهاش حرف بزنم
اونقدر حرف بزنم تا کلامی برای توصیف این اندوه عمیق پیداکنم
کلامی که پاسخ مجهول ترین سوال ذهنم باشه:
چرا همه ی درهای روح آدمی بسته ست؟؟؟
خیره شدم ویادم رفت که آدم ها برای پیوستن ها
ودلبستگی هاشون چ قیمت گزافی رو می پردازند.
دلم میخواست با دستهام نوازشش کنم
وتمام عمق دردی روکه از
غم درونش حس میکردم به نگاهش منتقل کنم
میخواستم گرمای زندگی رو به یاخته های تنش هدیه کنم
دست هاشوبگیرم وبا نوازش هام حس دلتنگی رو
ازاین تنهاترین موجود زنده ی روبروم بگیرم
میخواستم برای نفس هاش هوایی آکنده
از عطر گلهای بهاری بشم
ای کاش تمام هستی این نیست شده می شدم
ازشدت اندوه مثل چکاوک سرمازده ای بود که
پرپروازش خیس باران انتظاربود
دستامو دراز کردم ب سمتش تا در آغوش بگیرمش
پرنده ی بی پناهی که دلتنگی هاو غم هاش
به شونه های نحیفش
سنگینی میکرد وتاب برپابودن نداشت
دستامو دراز کردم تا مانع سقوطش بشم
دستام سردی آیینه رو حس کرد
آآآآآآآآآه ه ه ه ه
چکاوک....
همیشه سخت ترین نقش ها ب بهترین بازیگرها داده میشه
شاکی لحظه های سخت زندگی نیستم
شاید من بهترین بازیگر خداهستم
شاید این درد واندوه هنوز کمه
شاید اینجا هنوز تمام داشته هامو برای داشتن
ی پرواز رها
به قربانگاه نبردم
رسیده ام ب ناکجا
مرابه خانه ام ببر
چکاوک....
صداقت تنها امتحانیه که نیاز ب تقلب نداره
نظرات شما عزیزان:

